افکارم را ویرانی در بر گرفته است خدای من

از وقتی که

دیدم ات

در هزار سوی خیال

دیدمت

هنگامی که هزاران فرسنگ دور می شدم از جلالت

از جبروت ات

 

دیدمت وقتی در این دوری

زیر لب کفر می بستم به وجود مقدس ات

 

دیدم ات

همواره با لبخند

دیدم ات که چگونه به انتظار من نشسته ای

و چگونه برایم نگرانی

دیدم ات

وقتی گرگ ها پرسه می زدند

دور و برم

دیدم ات که چگونه برایم دل می سوزاندی

 

و دیدم ات

آن روز که همه و همه

تنهایم گذاشتند

و رفتند

 

اما تو ماندی

با تمام معصیت هایم

مرا به آغوش کشیدی

و آن دم فقط تو برایم مانده بودی

ای مهربان ترین مهربانان

 

اما من باز هم ترک آغوش کردم

به دامانی پناه بردم که تو مرا

دور می ساختی از آن

و آن دم که پشیمان شدم از آن دامان

 

باز دیدم ات

و تو هنوز همان خوب دیروز بودی

ای عاشق ترین معشوق