اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک

 

اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک


بارالها ! حالِ بدِ ما را به حالِ نیکویت تغییر ده


مولای من

 

                                                   مثل هر بار برای تو نوشتم:

                              دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی...
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!


 

دلنامه

 

سحرگاه شعبانست وزیبایی های جمکران .

بازآهنگ تودارم تادل سرگشته ام با التماس داغ اشک هایم آرام گیرد وهاله نور سهم دل خسته ام باشد.

باران به نیایش آمده وغزلناک ترین قصیده را می سراید.رویای شیرین شاپرک سرشار از زندگی است.

برکه تنهایی می خشکد وموج شادی برآن خیمه می زند.لبخندبرنگاه ها اریکه زده است.

آیه های عشق بی تابانه درانتظارند تاباطلوع گل نرگس زمزمه خدایی سردهند.

گویازمین وزمان تفسیر این جمله گشته اند که «نیافریدم آسمان بناشده  ونه زمین گسترده

ونه ماه تابان ونه مهردرخشان ونه فلک چرخان ونه دریای روان ونه کشتی درجریان را

مگربرای خاطر شما ومحبت ودوستی شما.» ...وبه راستی سعادتمند شدندشیعیان دردرنیا وآخرت.

همگان به انتظار آفتاب عالمتاب و پایان شب هجران نشسته اند. همه یک تن شده اند٬لبریز ازلطافت.

رایحه ظهوررا می شود حس کرد.

 صبح نزدیک است...

فقط خدا و من...

 

 

امشب از آن شبهاست . . .

از آن شبهایی که فقط خدا میداند

چه ها میگویم: از آن گفتنهای خیس

و از آن غرور های بلند و مرتفع خبری نیست . . .

فقط خدا و من ! ! !

امشب شب من و اوست . . .

 

گمشده

 

 

بــاز هــم تسبیــح بســـم الله را گــم کــرده ام

شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طـره از پیشــانی ات بـردار ای خورشیـدکم !

در شب یلـــدا مســیـر مــاه را گــم کـــرده ام

خواستــم با عقــل راه خویـــش را پیــدا کنـم

حال می بیــنم که حتـی چــاه را گــم کــرده ام

زندگـــی آنقــدر هم درهــم نبــود و من فقــط

سرنــخ این رشتـــه ی کوتاه را گم کـرده ام

نامه ای به زبان ریاضی به امام زمان (عج)

 

آقای من : تو در نهایتی خواهی آمد که حد تابع دنیا نیست.تو در کنجی از جغرافیای زمین طلوع خواهی کرد که جواب نهایی تمام معادلات زمین است.

آقای من : بیا که اوضاع معکوس شده است.منحنی ارزشها نزولی اکید است. نمودار حرکت ما انسانها پر از اکسترمم شده است.

سرور من : روز هفتم هفته که دلم مشتق شده است

اشتیاق دیدار تو را با دعای ندبه در هم می آمیزم و با تو به زمزمه می نشینم. زمزمه ای که واحدهای آن کم است ولی تو آن را می شنوی.

آقا جان: تمام سوالات ذهنم را به صورت دستگاه های چند معادله و چند مجهولی در آورده ام و برای جوابهای آن راهی جز مبهم بودن نیافته ام.
هر چه به مشتاقان و منتظران تو می نگرم در معادله زندگی هیچ کدام در دنیای حقیقی ریشه ای ندارند مگر در دنیای مختلط فریب و دروغ.

سرور خوبم: با خود عهدمی بندم ،مهر و محبت تو را با نوشتن نام زیبایت بر مقدمه تمام ترسیم شده تدریسم تقسیم کنم و هزار بار بر این سطر نام تو را در ذکر تمام خوبیهایت ضرب کنم و با دل منتظرم جمع ببندم.

مولای من: سری به سریها و دنباله های منتظرانت بزنیم که سیگمای تمام آنها به ٣١٣ تن می رسد ،چه فاجعه ای است این دنیا ،مگر اوضاع قرینه شود یا محور زندگیها انتقال یابد تا زمینه آمدنت در مختصات دنیا فراهم شود.زمانی که با خود می اندیشم که کدام رابطه و ضابطه باعث خواهد شد بین من و شما زوج مرتب شکل گیرد دیدم و درک کردم که به راستی شرط برقراری این است که اگر مولفه ی اول یکرنگ و صمیمی بود مولفه دوم هم یکرنگ و صمیمی باشد.

اینجا وقتی دلم می گیرد انتظار تو را مدلسازی می کنم .تمام ابعاد ایمانم را در حکم ذره می بینم و آنچه به من آرامش می دهد این است که به هندسه عبادت روی آورم و در مستطیل سجاده سر بر دایره مهر تو گذارم و از خدای تو مهرت را طلب کنم.

باور کن در کلاس درسم بارها گفته ام ،دانش آموز عزیز در فضای نمونه ی زندگی انسانها پیشامدی بنویسید که تعداد منتظران شما رقم بزند .به امید آنکه در بررسی احتمال ظهورت عددی نزدیک به یک ببینم.بارها گفته ام همنهشتی انسان و ایمان وقتی برقرار است که ایمان بین تمام انسانها برقرارباشد و باقیمانده ربا و کذب نیاورد.


اما…. میدانم و خوب میدانم،

تو روزی خواهی آمد که تصاعد خوبیها برقرار باشد،
که ارتفاع عدالت بر قاعده دنیا قابل ترسیم باشد،

که مساحت دنیا فضای پیوسته خوبیها باشد،
که از جمکران تا وادی سهله خط مستقیم عشق باشد،
که انتظار و اشتیاق تنها مجهول مساله انسانها باشد.
*به امید طلوع آقا در بیکران دنیا*

کمی آسمان برایم بفرست

 

خدایا

اگر دعاهایم اجابتشان به تأخیر افتاد

یاریم کن ناامید نشوم 

و دعا را ترک نکنم 

خدایا 

مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار بده 

خدایا

اگر نعمتی بر من عطا می کنی شکر و سپاسگزاری آن نعمت را نیز بر من الهام کن

و در ادای شکر و سپاسگزاری آن نعمت مرا کوشا بگردان 

خدایا

در دنیا و آخرت رسوایم نکن 

آبرویم را نریز

آبرویم را محفوظ بدار

خدایا 

مادر و پدرم را بیامرز آنگونه که دوستانت را می آمرزی 

آنگونه که خوبان و نیکان را می آمرزی 

خدایا 

گناهانم را آنطور بیامرز که اصلا انگار گناهی مرتکب نشده ام 

و انگار فرزندی هستم که تازه از مادر متولد شده ام 

خدایا تو می توانی آنچه دیگران نمی توانند 

خدایا

من چه بی حیایم 

دستانی را که پر از گناهه 

به سوی تو دراز می کنم 

خدایا 

خیلی خاکی شدم 

کمی آسمان برایم بفرست 

 

سفر

 

 
دیگه باورم شده باید برم و موندن بی فایده است

باید برم باید برای بزرگ شدن و قد کشیدن برم

باید برم موندن در اینجا بزرگ ترین اشتباهه 

من به رفتن باور دارم

اگه برم همه چی عوض میشه

نگاهم 

فکرم 

سبکم

راهم

زندگیم

از نرفتن و موندن خسته شدم 

سخته موندن  سخته . . .


کوچولو ها پاکند

 

راز و نياز عاشقانه...

 

 
          

خدايا...

چه قدر حرف زدن با تو قشنگ است...

چه ساكت و صبور به درد و دل من گوش مي دهي...

چه ساده اشاره مي كني كه پيشت بنشينم و اندوه و رنج هزاران سال تنهايي ام را با تو بگويم ...

 وقتي به رشته هاي نقره اي باران آويزان مي شوم تا خودم را به آسمان تو برسانم مرا به فرشتگانت نشان مي دهي و مي گويي اين است تفاوت آدميان با شما...!!!


خدايا...


چه قدر حرف زدن با تو خوب است ...

چگونه گرد و خاك را از سر و روي كلماتم پاك كنم تا لايق تو بشوند؟؟؟

كجا و در چه جاده اي بنشينم تا گناهان فراوانم را نبيني؟؟؟

چگونه گيسوان تو را شانه كنم تا ساكنان عرش مات و مبهوت بمانند؟؟؟

چه دسته گلي برايت بياورم تا بوي آن بهشتيان را مست كند ؟؟؟

با چه رويي چمدان فرسوده ام را بگشايم و تحفه هاي نا قابلم را تقديمت كنم...؟؟؟


خدايا...


تو مرا بهتر از خودم مي شناسي و نشاني تك تك سلولهاي تاريكم را مي داني ...

تو مرا بيشتر از خودم دوست داري ...

هر بار كه مي خواهم با تو گفت و گو كنم اولين حرف را تو بر زبانم مي گذاري ...

هر صبح اين تويي كه مهربانانه از كوچه ما مي گذري و روحم را پر از خورشيد مي كني...!!!


خدايا...


مرا ببخش كه دهانم بوي عشق نمي دهد...

مرا ببخش كه هنوز بند كفشهايم را نبسته ام و نردبان شكسته ام را تعمير نكرده ام...

مرا ببخش كه دستهايم را نشسته ام و روز و شبم را گم كرده ام ...


مرا ببخش كه نان تو را مي خورم و نام تو را فراموش مي كنم ...

مرا ببخش كه براي يك بار هم كه شده تو را نبوسيده ام...!!!


خدايا...


كاش ديروز آنقدر در باران صدايت مي زدم تا بالاخره تو را مي ديدم...

كاش از كنار تو تكان نمي خوردم...

كاش دل به شيطان نمي سپردم...

كاش هزاران سال قبل پيش از آن كه زنده شوم در ميان دستان گرم تو مي مردم...!!!

 

سرگشته و حیران

 

منم سرگشته‌ی حيرانت ای دوست   كنم يك باره جان قربانت ای دوست

تنـــی نـــاسـاز شـوق وصـل كـويت    دهم سر بر سـر پيمانت اي دوست

دلــی دارم در آتــش خـــانه كــــرده    ميـــان شعـــله هـــا كـاشانه كـرده

دلـــی دارم كه از شــــوق وصـــالـت   وجـــودم را ز غـــم ويـــــرانه كــرده

مـــن آن آواره‌ی بشــكسـته حــالـم    ز هجـــرانت بـــتـــــا رو بـــــر زوالـم

منــم آن مـــرغ ســـرگــردان و تنهـا    پريشــان گشته شد يكبـــاره حـالم

سـحـر ســـر بـــر سـرسجاده كردم    دعــــايي بهــــر آن دلـداده كـــــردم

زحسرت ساغر چشمانم‌ای دوست    لبـــانت یکســـره از بــــاده كــــردم

دلا تــا كـــی اسيـــر يـــاد يـــــــاری    ز هجــــر يــــار تـــا كــی داغـــداری

بگــو تـــاكــی ز شــوق روي ليـــلی   چـــو مجنـــون پـــريشــان روزگـاري

پـــريشـــانم پــريشـــان روزگــــــارم    مــن آن ســرگشته ي هجــر نگارم

كنــــون عمـــريست بـا اميد وصـلت    درون سينـــه آســـــايــش نــــدارم

ز هجـــرت روز و شـب فــريـــاد دارم    ز بيدادت دلـــی نـــــاشــــــاد دارم

درون كوهــســـار سيـنـه ی خــــود    هـــزاران كشـــته چـون فـرهاد دارم

چـــــرا اي نــــازنيــنم بـــي وفـــايي   دمـــا دم بــــا دل مـــن در جفــايـی

چــــرا آشـفــته كــــردي روزگــــــارم   عـــزيــزم دارد اين دل هـــم خداي                         

                             عزیزم دارد این دل هم خدایی

          

به کوچه های عبورت چقدر آب بپاشیم...

 

 

مراغمی نیستچقدر ناز غزل را کشیده ام که سرایدمراغمی نیست
تمام سوز دلم را ز دور دست نگاهت
به کوچه های عبورت چقدر آب بپاشیم
یواشکی من و این چشم های مانده به راهت
هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم
صدای ندبه و زاری به جمعه های پگاهت
چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت
نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر آهت
چقدر هلهله دارد طنین سبز طلوعت
چقدر همهمه دارد گدای این همه جاهت
چگونه جان بسپارم به پای سرخ ظهورت
به وقت خواندن این شعر یا رکاب سپاهت
شکسته بال عروجم به تیرهای معاصی
خداکند که نیوفتم ز دیدگان سیاهت