روزگاری به یادت و با نامت یس می خواندم و حس می کردم که به من می نگری و لبخند می زنی
باخود می گفتم ببین او دوستت دارد و باهر یس برایت دعا می کند
می گفتند اگر بیادش باشی بیادت خواهد بود
می گفتم به یادش هستم پس حتما به یادم هست
می گفتند اگر کسی دوستش بدارد خداهم دوستش می دارد
می گفتم دوستش دارم آنقدر که می خواهم همه جا نامم را با یاد دو آزین بندم
می گفتند اگر سعی کنی الگویت باشد آنوقت کار تمام است آنچنان یاریت می کند که نخواهی فهمید چه شد و چگونه
می گفتم هر چه بتوانم سعی می کنم اما خیلی نمی توانم خب سعی کردن مهم است دیگر
گذشت همه این گفتن و گفتم ها.......
حالا می گویم
ببین وقتی می آمدی همه عرش چراغانی بود
اما وقتی رفتی آتش بدرقه ات شد و تنهایی ولی...
بودی معنای الموت ذی القربی اما کس نفهمید یعنی چه و ..
وقتی پدرت می رفت فقط یکبار خندیدی و کس نفهمید چرا
صورتت نیلی شد اما بازهم کسی نفهمید چرا
خواستی شبانه روی اما بازهم ...........
خواستی شبانه غسل شوی اما چرا .........
بگذریم........
می دانی حالا منم دیگر نمی فهمم
حالا دیگر آن گفتن ها رخت بر بست
دیگر یس رخت بربست
دیگر یادی از تو نمی کنم
دیگر خاطرم با خاطرت گره نمی خورد
دیگر دوست داشتن برایم بی معناست
دیگر خودم هم فراموش شدم
امشب که می آیی می خواهم با یادت دلم را جلا دهم
می خواهم به فرزندت بگویم جان مادرت بیا
می خواهم به عرشیان بگویم
بی تاب آن زمانم که بخاطر آمدنش دلم را چراغانی کنم و چون آمد جهان را آذین بندم.
خورشیدمن بیاکه دل من بی تو قرار ندارد حتی در روز مادرت