تمنای دیدار

 

کاش میشد که چو خورشید درخشان برسی


بر شب شبزدگان با رخ تابان برسی


بر لب تشنه ما آب حیاتی بدهی


بر کویر دل ما چون نم باران برسی


چون نسیمی بوزی بر سر هر دشت و دمن


زندگی بخش قلوب همه انسان برسی


کاش میشد که در این قحطی احسان و وفا


که تو با یک بغل از رحمت و احسان برسی


کاش میشد که رسانی تو شفای دل ما


عاشق دلشده را از پی درمان برسی


کاش میشد که منور کنی از خود همه جا


با فروغ رخت ای طالع خندان برسی


کاش میشد که به پایان برسد شام فراق


بدمد صبح و تو چون مهر فروزان برسی

 

و لنبلونكم بشي‏ء من الخوف و الجوع

و لنبلونكم بشي‏ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال

 

 و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين(155)

 

الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون (156)

 

اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون (157)

 


قطعا همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى، و كاهش در مالها و

 

 جانها و ميوه‏ها، آزمايش مى‏كنيم;

 

و بشارت ده به استقامت‏كنندگان! (155)

 

آنها كه هر گاه مصيبتى

 

 به ايشان مى‏رسد، مى‏گويند:

 

«ما از آن خدائيم; و به سوى او بازمى‏گرديم!» (156)

 

اينها، همانها هستند كه

 

 الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده;

 

 و آنها هستند هدايت‏يافتگان! (157)

 

 

سالهاست که حقیقت وجودی ام را به دست فراموشی سپرده ام .

 روزمرگی هایم مرا غافل کرده است از این که

 

 به یاد بیاورم دلیل زنده بودن و زندگی کردنم را .

 

 و خدایا دوباره این تو هستی که کمکم می کنی تا خود واقعی ام

 

 را از یاد نبرم .

 

خواندن آیات دومین سوره ات چقدر برایم دل نشین است .

 

هر کدامشان بوی خوشبختی و آرامش می دهد، با خواندن

 

تک تک کلاماتش و اندیشیدن به این که چه حامی و پناهگاه امن

 

و راحتی دارم و هر گاه کمی دلتنگ شدم می توانم در آغوش مهربانت آرام بگیرم ،

 

 تازه می فهمم چقدر خوشبختم !

 

اگر هیچ  باشم و هیچ نداشته باشم هنوز تو را دارم که جای خالی همه ی

 

 نداشته هایم را برایم پر کنی و این بار هم این

 نشانه های آسمانی ات تلنگری بود

 

 بر روح  و جانم تا دوباره به یاد بیاورم که از آن تو هستم و به

 

سوی تو باز میگردم .و بزرگترین لطف و رحمتت برای من

 

 این است که از راه های شگفت انگیزکمکم می کنی

 

تا نزدیکی ات را با تمام وجودم حس کنم

 

 و وقتی وجود با عظمت تو را دارم ، دیگر دلهره ای ندارم

 

برای روبه رو شدن با مشکلاتمچون با تمام وجود حس می کنم که اگر

 

 مصیبتی به من می رسد آزمایش الهی توست و قطعا تو صبر و تحمل

 

آن رابه من خواهی داد

 

 و راه حل آن را نیز از همان راه های شگفت آورت نشانم می دهی .

 

پس آرام گوشه ای می نشینم و به مشکلاتم می نگرم که حالا دیگر بهانه ای

 

 نیستند برای  غصه هایم ، بلکه دلیلی هستند تا تو را به خاطر آورم

 

 و مهربانی ات را سپاس گویم . آرام می نشینم و زیر لب دعا می کنم و

 

منتظر معجزه های بی نظیرت برای حل تمامی مشکلاتم می مانم

 

 و چه انتظار شیرینی را تجربه  می کنم.

 

انتظار خوبی ها

بسم رب المهدی


آمدم با تو کنم خلوت خدا

باشدم از غیر تو معبودم جدا

من سر و پا دردمو درمان تویی

بی سرو سامان منم سامان تویی

من که غرق در عنایت بوده ام

ساکن شهر ولایت بوده ام

آنیا غفلت مرا کرده شکار

بی حیایی کرده ام من بیشمار

راه ده این خسته را در محضرت

وای اگر او را برانی از درت

بین مردم هایو هویی میکند

این گدا ، بی آبرویی میکند

ای که تو خواندی مرا راهم بده

یک دل بی دار و آگاهم بده

ای که تو آگاهی از حال بدم

خسته گشتم بس که این در را زدم

آنقدر در میزنم این خانه را

تا ببینم روی صاحب خانه را

بس که تو بودی کریم این سان شدم

بنده فرمانبر شیطان شدم

کاش میکردی مرا دور از بدی

در همان اول خطایم میزدی

بس که تو بودی خطا پوش ای خدا

من ترا کردم فراموش ای خدا

فکر کردم بحر خود گشتم کسی

پر بها پنداشتم خواروخسی

من که عشق مرتضی را داشتم

عمر دادم معصیت انباشتم

ای که تو یار علی میدانیم

خود ببین در غفلتت زندانیم

باز کن از پای من بند گناه

روسفیدم کن نمانم رو سیاه

__________________
پیدا شو ای مرحم بر زخم پنهانم
تا صبح دیدارت بیدارت میمانم...بیدار میمانم...

 

یا رب  تو  نگهدار  مه  در  سفرم  باش

 

 

 

یا رب  تو  نگهدار  مه  در  سفرم  باش    
 
   همراز  دل خسته ی مرغ سحرم  باش

او  در سفر و  من  به  تمنای  وصالش    

    ای  باد  صبا  پیک  رسان  خبرم  باش

از من برسان  بر  دل محبوب، سلامی   

     گو یار سفر  کرده  بیا  در  نظرم  باش

چون مرغ اسیرم  که به  زندان  فراقت  

       در حسرت پرواز، بیا  بال و  پرم  باش

این دیده ی پر اشک  کنم، نذر نگاهت   

      برگرد به آغوش من و  تاج سرم باش

تنهایی من  قصه ی  هجران  تو  دارد      

     این قصه بپایان برو هرشب به برم باش

لب بر لب من  نه  ز وفا  دلبر  شیرین      

     اندوه  زدای  غم  چشمان ترم باش

     مخمور دو چشمان خمارت دل نادم              

     در بزم وفا ساقی افسون نظرم باش        

زائر بارانی ام آقا به دادم میرسی ؟!

 

بسم الله 

آقا جان آمدم در کنارت دعای عشق بخوانم.

چرا که این روزها دلم خیلی  تشنه ی محبتت شده

آقا جان  کمی عشق بر سرزمین وجودی ام بباران .

 

 

دعاگوی دوستان هستم.

می میرم ولی ذلت نمی پذیرم

 

لیلای من

به نسیم آرزوهایم قسم , به شراب و حال شیدائیم قسم

به تبسم , به ترنم ُ به گل ُ و به بوی گندم

با نام تو..

برای تو..

می میرم ولی ذلت نمی پذیرم

هستم و برای تو هستم

همه ام لبريز توست

خاک رهت را من به صد زلیخا ندهم 

نرگسم باش و بمان آرام جانم تا من نبینم جز ترا

 

نام خداوند



چقدر به جمعه بخوانم دعای آمدنت

 

دلم هوای تو کرده هوای آمدنت

صدای پای تو می آید صدای آمدنت

بهار با تو بیاید به خانه دل ما

 قدم به خانه ما نه صفای خانه ما

بیا که خوانده برایم زکودکی مادر

 همیشه در دل شب زقصه های آمدنت

گر ز روز و شب و ماه و سال بگذشته

 تمام عمر نشستم به پای آمدنت

چقدر وعده و صل تو را به دل بدهم

 چقدر به جمعه بخوانم دعای آمدنت

 

خداوندا

 
خداوندا

این دل شکسته را جز دستهای مهربان تو درمانی نیست

واین دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی،نه...

خدایا کـمـک کن

دیرتر برنجیم،

زودتر ببخشیم،

کمتر قضاوت کنیم،

و بیشتر فرصت بدهیم...

وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ  * فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ *  إِنَّ اللَّهَ


وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ  * فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ

مالكيّتِ مشرق و مغرب فقط ويژه خداست ؛ * پس به هر كجا رو كنيد خدا آنجاست يقيناً خدا بسيار عطا كننده و داناست.


خدای مهربانم ، می دانم که همیشه بیشتر از همه چیز و همه کس مراقبم هستی ، اما دل کوچکم در این

دنیای بزرگت ، بدجوری احساس تنهایی می کند . از کودکی آموخته ام که تو همه جا هستی و حسابی هوای

آفریده هایت را داری اما این دنیای پر زرق و برقت گاهی آن قدر مرا از خود بی خود می کند که دیگر تو را

احساس نمی کنم .

گاهی به واسطه ی گناه هایم آن قدر از تو دور می شوم که بغض ، سدِ راهِ گلویم می شود و اشک های
 
پشیمانی ام باز تو را به خاطرم می آورد و گاهی آن قدر هوایم را داری که دیگر فراموش می کنم در هوای
 
 تو نفس می کشم .
نعمت های زیبا و روزافزونت را به من ارزانی می داری و من چه بد بنده و آفریده ای هستم که تو را که
 
سرمنشاء تمام نعمت های اطرافم هستی فراموش می کنم .آن قدر غرق در لذت های این دنیا می شوم که
 
فراموش می کنم به دستور تو و برای انجام چه رسالتی لایق زندگی کردن بر روی زمین پر برکتت شده ام و
 
چقدر کوتاهند این شادی ها و خوشی های زودگذری که وجود پایان ناپذیر تو را از یادم می برند .

آن وقت است که تازه حس می کنم چقدر تنها شده ام . در کنار سایر مخلوقاتت زندگی می کنم اما انگار
 
 وسعت تنهایی مرا چیزی جز یاد تو پر نمی کند.آن قدر از تو غافل شده ام که برای پر کردن لحظات تنهایی ام
 
 به همه چیز و همه کس متوسل می شوم اما نمی دانم چرا وجود با عظمت تو را از یاد می برم .

و چقدر خوبند اشک هایی که می ریزند تا کمی از وسعت تنهایی هایم کم کنند . همانند کودکی که مادرش را
 
گم کرده باشد ، گوشه ای می نشینم و زار زار گریه می کنم و شکایت می کنم از تو ، از تویی که این قدر
 
مهربانی . چشمانم انگار این همه نعمتت را نمی بیند ولی غم های کوچک چقدر در نظرم بزرگ می آید .
 
نمی دانم چه می شود اما انگار با این همه بدی ها و خطا های من ، تو باز دلت به حال بنده ی کوچکت می
 
سوزد . همیشه آخر گریه هایم چیزی مرا به یاد تو و مهربانی هایت می اندازد و گاهی آن قدر نزدیکم می
 
 شوی که گرمای دستان نوازشگرت را بر روی گونه هایم حس می کنم و در آغوشت آرام می گیرم و دوباره
 
 به یاد می آورم که اگر تنهاترین تنهایان هم بشوم ، تو مثل همیشه کنارم هستی.

و ازین پس هرگاه کمی احساس تنهایی کردم و یا دل تنگت شدم ، کتاب آسمانی ات را باز می کنم و صد و
 
 پانزدهمین نشانه از دومین سوره ات را می خوانم و آن وقت است که به قول خودت : به هر سو که رو می
 
 کنم ردپایی از تو را آن جا می یابم !
 

اگر من بنده ی خدا بودم

اگر من بنده ی خدا بودم...................

تا که میگویند کیستی

میگویم بنده ای از بندگان خداوندم

اما واقعا اینگونه نیست

اگر من بنده ی خدا بودم

مهربانی میفروختم عشق حراج میکردم

از کینه و نفرت ها جدا بودم

اگر من بنده ی خدا بودم

با دیدن کسی نمیگفتم او از فلان قبیله است از فلان فرقه از فلان مذهب

از نژاد پرستی و تعصب ها جدا بودم

اگر من بنده ی خدا بودم

نافرمانی حضرتش نمیکردم با خوردن نعمتش طاعت دشمنش نمیبردم

از بی وفایی ها جدا بودم

اگر من بنده ی خدا بودم

هرازچندگاهی با او حرف میزدم صدایش میکردم همیشه در یادم بود رضایش آرزویم

از فراموشی ها جدا بودم

اگر من بنده ی خدا بودم

نگاهم در نگاهش بود همه دنیای من مهربانی او آن زیبایی و جمالش بود

از غیر او جدا بودم

اما

اکنون که مینگرم بر عمر رفته خود

 میبینم من به تمام اینها وصلم

تنها چیزی که از او جدا بودم

خدا بود...

تنها از او جدا بودم...

خدا

 

اخر، زنگ دنیا کی میخورد?!

خدا می داند،ولی........................


آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد ونه می شود سرکسی را کلاه گذاشت.


آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش


از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.

آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود ،

سوالی که بیش از یک بار


نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،

روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبهابنویسند. 

خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح


آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات


یادمان رفته باشد.

خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم


وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.